پایان امریکا
 
تاریخ انتشار : شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۵۹
Share/Save/Bookmark
 
 
به گزارش پایتخت به نقل از فارس دونالد ترامپ با 290 در مقابل 232 رای الکترال کلینتون  نه تنها موفق به کسب مقام ریاست جمهوری شد ، بلکه پیروزی قدرتمدانه ای را در مقابل حریف نامدار خود رقم زد و از این حیث تحلیل علت پیروزی ترامپ در فضای کنونی جامعه آمریکا و آینده اقدامات ترامپ بسیار مهم است.
مخالفت تقریبا تام رسانه های آمریکایی با ترامپ تا جایی بود که برای نخستین بار در تاریخ آمریکا رسانه‌های حامی جریان سوم تعداد بیشتری نسبت به نامزد یکی از دو حزب اصلی را دارا بودند و از این حیث نباید پیروزی ترامپ را به دلیل حمایت های غول های رسانه ای از وی دانست. اهمیت این مطلب آن جاست که بدانیم رسانه های آمریکایی سالهاست درست یا نادرست به تبلیغ نقش خود در انتخابات و هدایت افکار عمومی به سمت و سوی مد نظر خود مشغول بوده اند
از طرف دیگر تمامی افراد حتی خود ترامپ نیز به سخنرانی ها و مناظره های بهتر کلینتون صحه گذاشتند و سیاست ورزی و جملات ترامپ قطعا ناهمگن تر و بسیار خام تر از کلینتون بود؛ تا جایی که برخی غربگرایان داخلی آنقدر تحت تاثیر کمپین کلینتون ترامپ را شوخی گرفته بودند که رقابت ترامپ با کلینتون را در جهت پیروزی مقتدرانه کلینتون می دانستند!
پیروزی ترامپ را نمی توان با سنت دست به دست شدن قدرت در آمریکا هم فهمید ، چرا که هم اوباما و هم جرج بوش با اختلافات میلیمتری با حریف خود به پیروزی دست پیدا کردند و نه آنکه در آرای الکترال ما شاهد برتری سی درصدی یک نامزد باشیم.
اما علت انتخاب ترامپ چیست؟
واقعیت آن است که دولت – ملت ها قدرتی خاص و نامرئی دارند که همیشه می توانند قدرت خود را در موقع لزوم بروز دهند. جرج فریدمن در این باره توضیحات نسبتا خوبی دارد :« همان گونه که دانشمندان اقتصاد از دست نامرئی در حیطه اقتصاد سخن می گویند می توان به مفهوم دست نامرئی در مورد عملکرد ملت ها و دیگر بازیگران بین المللی نیز رسید. بازیگران سیاست جهانی خردورزند و از فعالیت های کوتاه مدت و مورد علاقه اشان آگاهی دارند؛ اما واقعیت های جهان گزینه های محدودی را در اختیار این بازیگران قرار می دهد... بازی شطرنج را در نظر آورید، ظاهر امر این است که هر بازیگر از بیست راه می تواند بازی را شروع کند ولی در واقع گزینه های کمتری در اختیار اوست؛ زیرا بعضی گزینه ها چندان بدند که به شکستی زودآمد می انجامد و هر چه ماهرتر شوید خواهید دید که گزینه های بسیار کمی دارید. ملت ها هم به همین شیوه عمل می کنند ، میلیون ها یا صدها میلیون انسان که ملتی را تشکیل می دهند اسیر فشارها و اجبارهای واقعیت اند... سیاست پیشگان و مردم در دنبال کردن خواسته هایشان همان قدر در محدود و اجبارند که استاد بزرگ شطرنج قرار دارد... ملت ها به دلیل پیوستگی های طبیعی میان انسان ها با یکدیگر و به دلیل محدودیت های جغرافیایی به صورتی ویژه عمل می کنند. آمریکا برای خود آمریکا است و به صورت ویژه خود عمل می کند و همین گونه ترکیه و مکزیک. وقتی درون کاوی کنیم و از عمق بیشتری به نیروهای شکل دهنده ملت ها چشم می اندازیم ، می بینیم که ملت ها میدان مانوور محدودی دارند»(1)
بنابراین انتخاب ترامپ از آن جا که نه خواست رسانه ها بود و نه خواست سیاستمداران ، نوعی شورش روح یکپارچه مردم آمریکا بود که در تنگنای قرار گرفته در سال 2016 راهی به جز یک میلیاردر یاغی نیویورکی پیش روی خود نمی دیدند.فردی که برای اولین بار در تاریخ حزب جمهوری خواه ، حزب خودش نیز از او حمایت نکردند و این یعنی ترامپ هم کاندیدای حزب جمهوری خواه بود و هم نبود. به بیان دیگر تمامی حرکات و سکنات ترامپ نمادی واضح از روح امروزه ی ملت آمریکا است؛ حتی فایل صوتی ترامپ نیز که در سطح سیاستمداران مورد توبیخ قرار گرفت ، موجب محبوبیت بیشتر وی در سطح عموم ملت آمریکا گشت؛ هر چند آن روزها نظر سنجی های ساختگی از افت شدید محبوبیت وی حکایت می کرد. علت آن کاملا واضح است ؛ وقتی درون یک ملتی روح تجاوزگری جنسی تثبیت شده و خشونت جنسی در اوج خود قرار دارد ، متجاوز بودن یک کاندیدا نه تنها سبب تخریب وی نمی شود بلکه موجب همزاد پنداری میان آن شخص و روح آن ملت می شود. دکتر ایزدی در تحلیل این مساله معتقدند:« بسیاری از منتقدین غربی قائل به ظهور نوعی فرهنگ تجاوز در جوامع غربی هستند.  اولفمن در کتابش با عنوان جنسی زدگی کودکی می گوید: "وقتی می گوییم ما در یک فرهنگ تجاوز زندگی می کنیم یعنی ما در فرهنگی زندگی می کنیم که تجاوز در آن از طریق نگرش اجتماعی درباره جنسیت، ارتباطات و تمایلات جنسی، فراگیر، شایع و عرفی شده است.  تحقیقات فراوانی برای تأیید این مدعا وجود دارد.  برای مثال، محققان پیشبینی می کنند که در ایالات متحده، از هر چهار زن یک نفر در طول عمرش مورد تجاوز جنسی قرار می گیرد ... یک راه دیگر برای نگاه به این موضوع این است که جدای از این که هر زن در زندگی مورد تجاوز قرار می گیرد یا نه، 100 درصد زنان تجربه خطر تجاوز را در یک فرهنگ تجاوز حس می کنند.  این یعنی زندگی همه زنان به مخاطره می افتد."(2)
ملت آمریکا به شدت دچار فرد گرایی یا individualism  است و از این رو نه تنها طرد یک نفر از حزب از نظر آنها اشکالی ایجاد نمی کند ، بلکه به صورت روشن همزاد پنداری خواهند کرد.
 تمامی سخنان کمپین کلینتون که از زبان رسانه های آمریکایی بیان شده است را فراموش کنید ؛ ترامپ فرد باهوش ، قوی و جامعه شناسی است که توانست با زیرکی کامل خود را در معرض روح ملت آمریکا قرار دهد تا آنها او را به عنوان منجی برگزینند.
اما مگر آمریکا در چه اوضاعی است که یاغی نیویورکی رییس جمهور همه آمریکا می شود؟
اگر قدرت هژمون آمریکا در خلال سالهای 1990 تا 2010 تنها مانع ایران را در مقابل خود داشت و آمریکایی ها مجبور بودند برای ایجاد جهان تک قطبی مانع ایران را پیش روی خود بردارند، ولی پرداختن به موضوع ایران و لشکر کشی به غرب آسیا نتیجه ی عکس اهداف آمریکای در بر داشت و در همین بین با گیر افتادن آمریکا در باتلاق غرب آسیا ، روسیه و چین خود را به طراز قدرت جهانی رساندند. به همین دلیل است برژینسکی استراتژیست برجسته آمریکایی در مصاحبه خود می گوید: «حقیقت آن است که باز توزیع قدرت جهانی وضعیتی را ایجاد کرده که در آن آمریکا دیگر تنها هژمون نیست. آمریکا باید این را به رسمیت بشناسد که اکنون جهان جهانی بسیار پیچیده‌تر است.(3)
پرفسور جوزف نای مغز قدرت نرم آمریکا، استاد دانشگاه هاروارد و استراتژیست دموکرات‌ها درباره حدود و ثغور قدرت آمریکا در دوران امروز معتقدند :« با این شرایط، رشد دیگران و همچنین بروز چالش‌های جدید فراملی، همکاری آمریکا با دیگران را ضروری ساخته است. دیگر امپریالیسم یا هژمونی آمریکایی وجود نخواهد داشت، اما همچنان نیاز خواهد بود تا ایالات متحده به‌عنوان بزرگترین کشور، رهبریِ سازمان‌دهی کالای عمومی جهانی را به عهده بگیرد. (4)
حال و روز امروز آمریکا شبیه یک قهرمان بوکس است که بر اثر غرور و نادانی دست هایش را قطع کرده اند. امروز دولت – ملت آمریکا یک « هژمون بدون قدرت» است؛ یک « پارادوکس تمام عیار» و به همین جهت درون خود دچار یک تضاد شخصیتی شده است.
 شکست های پی در پی دولت – ملت آمریکا در عرصه های اخلاقی ، اقتصادی ، سیاسی و نظامی موجب سرخوردگی و ایجاد « گسل های ماهیتی» درون آنها شده است. یک قدرتی که هزینه نظامی آن 600 میلیارد دلار است ، مجبور است در خلیج فارس رو به روی تمامی دوربین ها کشتی خود را تحویل بدهد و نظامیانش را گریان و دست بر سر ببیند و این یعنی « گسل ماهیتی»
به بیان واضح تر آمریکایی ها از خود می پرسند « وقتی تمام مولفه های قدرت را از دست می دهیم ، هژمون بودن چه نفعی برای ما دارد؟» و این تردید مثل آن است که روزی ملت ایران از خود بپرسد :« مسلمان بودن چه نفعی برای ما دارد؟»
آنگلوساکسون ها عادت دارند خود را قدرت هژمون ببینند و وقتی اولین ضربه ها را دریافت می کنند سریع دست و پای خود را جمع می کنند و در قالب های دیگر سعی بر ادامه زندگی خود دارند.انگلیسی ها می خواستند قدرت هژمون و تمام کننده اروپا باشند و وقتی نمی توانستند از سد آلمان و فرانسه عبور کنند از آن خارج شدند و در قالب ملی گرایی راه دیگری برگزیدند . آمریکایی ها نیز وقتی توانی برای هژمون شدن در عرصه جهانی نداشتند به ملی گرایی روی آورده اند و در عین حال چون 1% آمریکایی ها هنوز به دنبال تجاوزگری و هژمون بودن هستند باید « گسل ماهیتی» شدید پیش آمده را جدی گرفت.
  باید فهم عالی هیلاری کلینتون از جامعه آمریکا را ستود، آن هنگام که در تحلیل انتخاب ترامپ نوشت :« کشور ما بیشتر از آنچه فکرش را می‌کردیم دچار دودستگی و تفرقه است. »(5)کلینتون عامل شکست خود و پیروزی ترامپ را « شکاف های ماهیتی» درون ملت آمریکا می داند؛ آن چه ترامپ از آن بهره برد. قطعا منظور وی از تفرقه شکاف های اجتماعی نیست، چرا که اتفاقا این کلینتون بود که سعی داشت تمامی اقلیت های آمریکا از جمله سیاه پوستان ، مسلمانان و حتی زنان را به کار بگیرد و با فعال کردن گسل های اجتماعی خود را به کاخ سفید برساند و روشن است که زلزله گسل های ماهیتی بسیار مهیت تر و غافلگیر کننده تر از گسل های اجتماعی است.
این جاست که ترامپ می تواند به عنوان یک شخصیت پارادوکسیکال قول می دهد دست های بوکسور  را برگرداند ؛ دست هایی که بعدها قرار نیست در مسابقات بوکس دوباره قطع شود.
برخی سخنان بعد از پیروزی ترامپ را مبنی بر عدم خصومت با دیگر ملت ها را دال بر عقب نشینی وی از مواضع انتخاباتی اش دانسته اند ؛ در حالی که ترامپ از عدم دخالت و عدم هزینه در دیگر نقاط جهان برای حفظ امنیت آنها خبر داد و این را می تواند بدون ایجاد یک خصومت جدی ایجاد کند و این مستلزم تغییری بزرگ در ساختار دولتی آمریکاست.
اشتباه نشود باراک اوباما هیچ گاه تغییر به معنای بنیادین را وعده نداد و با لزوم دخالت در دیگر کشورها و به زانو در آوردن آنها در مقابل قدرت هژمون آمریکا تاکید داشت و آنچه وعده تغییر آن را داد ، استفاده از حربه مذاکره و روکش کردن دست چدنی با حریر مخملی بود؛ حربه ای که حداقل برای غرب زده های ایرانی درون برجام موثر شد.
اما آینده سیاست های وعده داده شده ترامپ چگونه خواهد بود:
به هر حال از دو حالت خارج نیست :
ترامپ با عملی کردن وعده های خود التیامی بر جراحت های ماهیتی درون جامعه آمریکا بیابد و دست و پای کریه آمریکا را از سرتاسر جهان جمع کند و این به معنای پایان دولت - ملت آمریکای متجاوز است.
ترامپ به الزامات نهاد ریاست جمهوری آمریکا پایبند باشد و راه اسلاف خود را در پیش گیرد و تمامی وعده های خود را فراموش کند؛ همچنان که اوباما با شعار مبارزه با نژادپرستی روی کار آمد و هیچ اقدامی علیه ساختارهای نژادپرستانه آمریکایی نکرد. همچنان که مردم در ناامیدی از سیاست مداران آمریکایی در رفع فاصله طبقاتی، جنبش « فتح وال استریت» را بنیان نهادند و در ناامیدی از امثال اوباما جنبش « جان سیاه پوستان نیز مهم است» را راه اندازی کردند با ترامپ نیز همین گونه رفتار خواهند کرد. با شکست ترامپ « گسل های ماهیتی» فعال شده که ترامپ تنها آنها را مورد بهره برداری  قرار داد ، بسیار فعال تر خواهد شد و این بار جنبش « فتح کاخ سفید» راه اندازی خواهد شد و این یعنی پایان « دولت - ملت آمریکای متجاوز»
کلمات کليدی: پیروزی تزامپ-پایتخت
>ساير عناوين سرويس سیاست را در اين صفحه مشاهده کنيد<
کد مطلب: 92922